دوست داشتن دست های تو
گفته بودی:فدای دلتان بشوم بانو دلم را دیده ای تازگی ها؟ گفته بودی: ... کافی ست یک روز صبح تمام خاطرات ما همین بود آمدی ماندی رفتی همین... پ-ن: آمدنت چهار ساله شد رفتنت را نمی دانم!!!!!! مرا ببخش که زن روزهای سخت نبودم.ببخش رفیق نیمه راه شدم.ببخش نشد این قصه قصه ابدی باشد.می دانم خیلی وقت گذشته و شاید این قصه خیلی وقت است تمام شده اما برای من گرفتن این تصمیم جدید کتاب قصه ما را بست.برای همه رنجهایی که به تو بخشیدم مرا ببخش بهترین. زندگی جدیدم را بی تو و دور از تو شروع می کنم و خوب می دانم تا همیشه بخش بزرگی از قلب و روح من مال تو خواهد ماند.این دربها را می بندم و خوب می دانم این زخم یادگار ابدی ذهنم می ماند. دلخوشم به اینکه می دانم بی من شادتری دلم .............. خدا نگهدار ..........
و چشمانت رازِ آتش است.
و عشقت پیروزیِ آدمیست
هنگامی که به جنگِ تقدیر میشتابد.
و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریزِ از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکیِ آسمان را متهم میکند.
دیده ای دلم؛
خودش هم خودش را نمی شناسد؟
...
فراموشش کن
می روم سر اصل مطلب
حرفِ مفت می دانی چیست!؟
به خدا فقط کمی
آدم شوی
تا ببینی
هیچ خری این دور و بر ها
سیبی را در دل ندارد
که من دارم!
بیدار شوی
پشیمان شوی
بیایی بگویی:
سیب دوست دارم؛
هستی!؟
| Design By : Pars Skin |
